شهادت آرزومه

برام دعا کنید شهید بشم
  • اخیر
  • تماس  
  • ورود 

خاطره شهید مصطقی صفری تبار

15 مهر 1394 توسط خادم الزهرا
شهید مصطفی صفری تبار بسم الله الرحمن الرحیم سلام اول حرفم را با یكی از اشعار حافظ كه خیلی به آن علاقه دارم شروع می كنم درد عشقی كشیده ام كه نپرس زهر هجری چشیده ام كه مپرس گشته ام در جهان و آخر كار دلبری برگزیده ام كه نپرس سوی من لب چه می گزی كه مگو لب… بیشتر »
 نظر دهید »

خاطره شهید علی اکبر صادقی

15 مهر 1394 توسط خادم الزهرا
شهید بزرگوار علی اکبر صادقی ولادت:1341 شهادت:1367 شهیدی که به خواست مادرش در قبر چشمانش را باز کرد وقتی این شهید بزرگوار را در قبر گذاشته بودند مادرش بالای قبر ایستاده بود..گفت خدایاچشمای علی اکبر من شب دامادی خیلی قشنگ شده بود ،میخوام برای آخرین بار… بیشتر »
 نظر دهید »

خاطره شهید محمد رضا شفیعی

15 مهر 1394 توسط خادم الزهرا
شهید بزرگوار محمد رضا شفیعی ولادت:1346 شهادت:1365 شهیدی که بعد از 16 سال پیکرش سالم به وطن برگشت 14 ساله بود که به جبهه اعزام شد(البته با دستکار شناستامه)..... مادرش میگفت وقتی از جبهه برمیگشت نمیگذاشت زیرش تشک بیندازم می گفت: «مادراگر ببینی رزمندگان… بیشتر »
 نظر دهید »

خاطره شهید محمد رضا حقیقی

15 مهر 1394 توسط خادم الزهرا
شهید بزرگوار محمد رضا حقیقی ولادت:1344 شهادت:1364 شهیدی که در قبر لبخند زد دوستانش میگفتند:وقتی نماز جماعت تمام شد و همه رفتند محمدرضا سر گذاشت به سجده ومدتی همان طور ماند.خشكش زده بود هرچه صبر كردند او سر ازسجده بر نداشت یكی از بچه ها گفت خیال كردیم… بیشتر »
 نظر دهید »

خاطره شهید شریفی

15 مهر 1394 توسط خادم الزهرا
بسم رب الشهدا و الصدیقین در یکی عملیات ها تعداد زیادی اسیر گرفته بودیم شهید مشغول راز و نیاز با خدا بود، در حالی که اشک از چشمان او سرازیر شده و صورتش را بر روی خاک گذاشته بود شکر خدا را به جای می آورد. یکی از سرهنگ های اسیر عراقی به شریف ( سردار رشید… بیشتر »
 نظر دهید »

خودمونی

15 مهر 1394 توسط خادم الزهرا
حاجی اینجا روسری ها عقب نشینی کردن... دشمن محاصرمون كرده! رو پشت بومھا بمبهای بشقابی گذاشته! قلب و فكرمون رو هدف گرفته! خيلی تلفات داديم... حاجي اینجا مانتو ها دیگه دكمه نداره... اونم با آستین های کوتاه !!! سلاح جدیدشون ساپورته... چشم اکثر جونارو آلوده… بیشتر »
 نظر دهید »

خاطره شهداء

15 مهر 1394 توسط خادم الزهرا
اومد کنارم نشست و گفت :حاج اقا یه خاطره برات تعریف کنم؟ گفتم بفرمایید ، عکس یه جوون بهم نشون داد و گفت:اسمش عبد المطلب اکبری بود. زمان جنگ توی محله ی ما مکانیکی میکرد وچون کر ولال بود ، خیلی ها مسخره اش میکردند. یه روز با عبد المطلب رفتیم سر قبر پسر… بیشتر »
 1 نظر
مهر 1394
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

شهادت آرزومه

این وبلاگ متعلق تمامی عزیزانی است که آرزوی شهادت دارند اینجا سلوک و رفتار شهداء را بخوانید و با آنها زندگی کنید قبل از اینکه به دفتر تاریخ بپیوندند و فقط بشوند درسی از تاریخ و تمام.
  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • شهادت
  • قرار عاشقی
  • خاطرات شهدا
  • وصیت نامه شهداء
  • خودمونی

Random photo

قرار عاشقی شرح عملیات  رمضان

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس